پیشتر ها خیلی پیشتر از اینها من بودم و حجم عظیم اتفاق و اکنون این منم خودی که از خود بریده و بر دار تنهایی و حصار دهر که با درد پیمان برادری بسته است آویزان گشته ام...
از دورها غروب دست و ا می زند و من گمان می کنم این خون توست که از شکاف نفرت آسمان بر قبای خورشید پاشیده است....
سارای عزیز من آن م... نیستم من افراز حکایت این روزهام که آسمان مرا به چاپای ابر سوار کرده و پتیاره جلوه می دهد...
و مردمی دورتر لعنم می کنند که باعث این درد جز این نیست
این آدمک آدم نام
اما خدا شاهد است من همان م... پر واژه هام و این بار پر گشوده ام به سمای بی کران و از دور گر چه لکه ی سیاهی دیده می شوم لیک من از این بالا همه چیز را سبز و بهاری می بینم...
دوست خوب سارای عزیز به خاطر همه ی فریاد های نا رسیده به گوش تو
مرا ببخش
به خاطر خاطر آزرده ات مرا ببخش
به پاس پاسداری شب بیداری ات مرا ببخش
به پاس همه چیز مرا ببخش....
مرا که می بیند که آشفته به دنبال همه چیز که جز هیچ نیست می گردم...
دوست عزیز شاسگول از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم دنباله دار باشه...
پروانه که رفت خنده هم رفت و خنده که رفت م... هم.....
بگوییدش بی پروانه شمع چه بایدش کرد
این گسترده شعله ی اشتیاق...
من نه عاشقم نه واله ی پروانه
اما او اندک امید من بود
و هستند کسانی دگر که امیدوارم مرا دریابند که دارم کم کم غرق می شود....
کسی نیست این دختر تنالدیه را برایم پیدا کند...
من مانده ام با کشکولی که از همه جز غنچه نمی ستاند
تا بهار راه درازی است در پیش...
دوباره آذر و دوباره همان حرفهای همیشگی....
دوستدار شما م...
به امید بهار..........
منم جاری به رگهای سرزمینم ایران
چون ریشه های سبز بهار...
درخت را کشته اند برادران کاغذی
برای خاطر درخت دیگر از شعرهای کاغذی نمی گویم
سبز سبز با همه گلها
فریاد می زنیم خدا
درخت مرد
زنده باد درخت...
سبز سبزم ریشه دارم به این خاک
این خاک آزادگان
این سرزمین ندای بی کران یزدان پاک
به یاد توبه یاد او یه یاد همه فریاد می زنیم
زنده باد زهدان مادرانمان
زنده باد ایران
زنده باد آزادی...
راستی تا یادم نرفته بگم
پروانه ی هیچستان( لینکش رومی تویند تو پیوندها پیدا کنید) خیلی ازت دلگیرم به خصوص به خاطر این شعرت که گفتی به پایان آمد این دفتر / حکایت بی تو ام باقی نیست....
دوستدار همه م...
به امید دیدار.