X
تبلیغات
آواز مهر

آواز مهر

گفته ای با دل بخوانم نام زیبای تو را، در دلم چه بی قرار ، لکنت زبان گرفته ام -م...-

بی مقدمه:


محض دلتنگی ، به خاطر تنهایی، به دل نگیرید...


ستون بلند دوستی ها ، پیش چشمان من، ترک برداشته است، چرا که این بالا و پایین های رابطه را ندیده بودم و نمی شناختم، بدی دیده بودم اما نه از زاویه ی رابطه، بدی های موقتی که تماما قابل بخشش بوده اند ، دوستی به زعم من شامل روابط فامیلی و خانوادگی هم می شود ، یعنی آدم می شود همزمان که برادر کسی است دوستش نیز باشد.
اما این جهان سگی و کثیف و هرزه گرد و بی قید پرورِ پلید فامِ بی عاقبت و سرانجام پست و بی همه چیز، هیچ چیز را دست نخورده رها نمیکند، در جهانی که خدا تغییر می کند انتظار از آدمهای ساده ، انتظار زیادی است.
آدمهایی مثل خود من که از نطفه ای بد بو و شهوتی زودگذر پا گرفته و آنگاه تقدس نام مادر و پدر و خدا و وطن و اجداد و دین و اعتقاد و اخلاق و هزار وصله ی دیگر گریبان مرا گرفته و با خود به اعماق چسبیدن به این دنیای به غایت دنی می کشاند.

خلاصه می کنم، دوست! نیز واژه ای است چون "مذکور واژگانی" که در بالا آمده اند که هر چند دلیل وجودشان را نمیدانم اما آموخته ام که باید مورد احترام باشند ، کاری ندارم که شاید آموخته های من از دم نادرست و بی ارزش باشند اما فی الحال برای من محترم بوده و نزد من جایگاه ویژه ای دارند.


تعریف دوستی چیست، معیار دوستی چیست، این بالا و پایین شدن های هر دم و بی دلیل در دوستی و وادی به اصطلاح معرفت ومرام و مهر و محبت برای چیست؟

باید به عصر توحش تمدن روم و اسلام و ساسانیان و نمی دانم های دیگر که مزایایش خون، جنگ، مرگ، فتح، شکار و بسیاری دیگر است، بازگردم، باید به عصر سنگ و آتش و وحشت بازگردم تا خودِ در اسارت این بندها و محبس ها را رها کرده و همانی باشم که باید باشم...
بشوم چیزی شبیه سران و اعیان و متمدنین عصر امروز...
افسوس! که هنوز رگه های معصومیت حیوانیتم را دارم و این رگه ها اجازه نمی دهند که یک انسان کامل باشم...
م...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 0:15  توسط م...  | 

سه نقطه ی تکراری...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 5:44  توسط م...  | 

دوباره آذر دوباره من دوباره تو...

این آذر اما آذری است دلگیر و تهی از شور

خالی از مهر دیرینِ من و خالی از انفجار نور...

نه شکست عشقی خورده بر تار و پود پیکرم، نه زجر زمانِ گرانی و تلخی گزافه گویی مردمان قامتم را شکسته است آن چیز که این روزها آزارم می دهد ، معصومیتی است که نمی دانم کجا گمش کرده ام...

من این روزها خودم را خدا را تو را  و عصمت واژه را ز خاطر برده ام...

دلم این روزها دریای آشوب است...

 ( زادروز تمام دوستان آذر ماهی خجسته باد)

 

                                                                                               م...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 8:25  توسط م...  | 

مطالب قدیمی‌تر