دوباره آذر دوباره من دوباره تو...
این آذر اما آذری است دلگیر و تهی از شور
خالی از مهر دیرینِ من و خالی از انفجار نور...
نه شکست عشقی خورده بر تار و پود پیکرم، نه زجر زمانِ گرانی و تلخی گزافه گویی مردمان قامتم را شکسته است آن چیز که این روزها آزارم می دهد ، معصومیتی است که نمی دانم کجا گمش کرده ام...
من این روزها خودم را خدا را تو را و عصمت واژه را ز خاطر برده ام...
دلم این روزها دریای آشوب است...
( زادروز تمام دوستان آذر ماهی خجسته باد)
م...
وطن من
زیر زمینی است وهم زده
به خمیازه ای پلید و پست
که آواز خوف و رهبر مرگ
انسان و خنده هایش را می بلعد...
م...

