تبليغاتX
آواز مهر
بي سكوت و بي فرياد ، حرفها هم تو خالي اند -م...-
به نام خدا

«بهار ديگري در راه است...
و روزهاي شوم آخر سال ، آخر سالي که ارزشي نخواهد داشت...
بيچاره ايران ، از هميشه تا هنوز
درگير خرافات بوده است...
چهارشنبه ي شور
جمعه ي موعود ، شنبه ي نحس
سه شنبه ي تخ...
بيچاره ايرن...»
«اسب بهار ، خسته تر از آن است که با رنگينه سبز هميشه اش ، در دشت اسفند ، بار بياندازد...
اسب بهار ، بي يال و بي سوار ، با قصه ي گوي يرقان زده  ، نغمه هاي تکراري...
شاعري نو پا ، خيال پرداز ، دختري عاصي از نمي دانم هاي روزگار ، اين همه شايد بهانه اي شد ، هم کلامش باشيم...
آي ، دخترک ِ ( به رسم عرب ) شاعره ي اين سرزمين ، اين همه احساس تو را من دوست ندارم...
نمي دانم نام اين دخترک خوش ذوق را شنيده ايد ، يا نه...نغمه رضايي »
«اردوي بهار ، در خاطر رنجور آدمهاي اين سرزمين گم شد...
به بيراهه رفت...
باشد ، خاطره اي باشد ، براي روزگاري که جاي برف آسمان ، سپيدي موهاي مان به گل نشسته است...»
«اين روزها خدا خسيس گشته است ، تنگ دستي آسمان هنوز پا به جاست...
دلم براي خودم ، براي لبهايم ، براي عطشهايم نمي سوزد...
من دلم براي کبها مي سوزد...
بيچاره کبکها ، در ظلمات آسمان
براي فرار از مشکلات
برفي ندارند...»
«اسفند ، مارس ، ربيع الاول ، همه در سکوت و بهت انتظار ِ انفجار ِ توپ نوروز مي سوزند...
تمام ديرينه هامان ، ( به جز خرافات ) درست مانند بارش آجيل هاي نوروزي ، در سرزمين شکمهاي حريص ، مي ريزند و من چشماني را مي بينم که ايران را دوست ندارند!!!
چشم بيگانگان!!!!!!!! به مرده ريگ کوروش خيره مانده است...
آي کوروش ، پدر سرزمين ايران زمين ، مرده ريگ تو ، ارثيه ي من نيست...»
«به سنتهاي نيک ، بسيار علاقه دارم ، حال چه مذهبي باشد ، چه ملي....
نوروزتان پيروز...»
«سهم من ازبا تو بودن ، جز سير در خيال و رويا نيست ، که اين همه بيداري ، اين همه ساز ، دريغ مي کنند
لختي خواب تو را ديدن...»
«تازه داشتم عادت مي کردم ، خودم باشم...
فکر مي کنم براي زندگي نياز به تغيير باشد ، تغيير در روح و روانمان ، نه مثل بهار تکراري ، نه مثل تناسخ ثانيه ها ، من تغييري مي خواهم که چيزي جديد باشد ، شايد جديدتر از باورهاي ديرينم جديد تر از عادتهاي کهن سالم ، تازه تر از تاريخ و باستان و پدرانم ، دوست دارم افتخار کنم ، خودم هستم ، نه چيزي وامانده از نسلي طلايي...»
«اين روزهاي پايان سال هم زيباست ، بگذاريم ، زيبايي ، شادي ، خنده ، دوست داشتن ، ميهمان سفره ي امسالمان باشد ، همه بايد بخندند  نه آن خنده ي تلخ...»
« از همه ي اينها که بگذريم ، دلم مي خواهد ، صاف و صادق به همه ي شما بگويم ، نوروزتان پيروز...»
«من از هر چه بايد است بي زارم ، آزادي من قيد ندارد ، پس به رسم نيک ديرينه " من مي خواهم خودم باشم ، بي خيال ، هر چه بادا باد..."»
سال خوبي داشته باشيد
دوستدار شما
م....
به اميد ديدار.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:30  توسط م...  | 

به نام خدا

براي دختر تنالديه!!

روزگار آنچنان بر مراد دل است ، كه حيفم آمد به نوشتن هدرش دهم!!...
روي ويلچر آهني چسبيده بود ،گاهي مي خنديد و نصيحت مي كرد ، بدم نيامد كمي سربه سرش بگذارم ، هلش دادم ، با سر به زمين خورد ، اما صداي شكستن دلش ، دلم را لرزاند...
روزگاري است كه ديگر دل شكستن دليل نمي خواهد ، براي خنده هم مي شود دلي را شكست ، به سادگي اشتباه نوشتن صادگي...
نه او را ديده ام و نه مي شناسمش و نه حتي مي دانم كه چه دردي مي شكد از اين كارزار با تن خويشتنش ، اما واژه هايش بوي سادگي مي دهند ، بوي شكوهمندي اعتقادي راسخ به پوچي زندگاني...

" سطلهاي تشنه
سطلهاي پر از خالي ِ آب
ملتمسانه طلب آب مي كنند
از دستان لرزان دختري
كه ترس را هم آغوشش كرده بود
انتهايي سرد ، روستايي خاموش ، جنگلي تاريك
انفجار ترس ،‌ آه...
دستهاي ياري را
ديشب تير باران كرده اند
دژخيمان شب...
سيماي دشت ، خاموش
و در افق ديدگان دختر
پرسه مي زند
غروب بي هنگام اميد...
روسري اش را تفکرش ربود...
سرش در پستوي گردني نحيف
از لجن زار ديدگان شهوت مي گريزد...
دختر تنالديه!!!
در سرزمين تمدن
برده نيست ، وسيله است ، وسيله است ، وسيله است..."
تقديم به دوست عزيز و گرانقدرم "  دختر تنالديه!!! "
و ديگر ، بهمن را كشته اند ، در امتداد اسفند ، در بوي ناب نوروز ، در دستان چكيده ي فقر...
به همين سادگي
دوست عزيز ، دختر تنالديه ، عيد نوروزت مبارك باد...
ابر بهار را دوست دارم ، فقط به خاطر دلم...
همه ي ابرهاي بهار ، با همه زيبايي ، تقديم شما...
به اميد سلامتي شما
دوستدارت
م...
به اميد ديدار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 4:50  توسط م...  |